تبليغاتX
خاکستری
... كور بودم!
جرات ندارم بگويم كاش، عقيده‌ام و .... مي‌گويند مواظب باش چه آرزو مي‌كني، گاهي پيش مي‌آيد كه پس گرفتن آن‌چه گفتي ناممكن است. 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت1:14توسط عسل |

گاو ما سیگار می‌کشد

مادرم نمی‌داند

گاو ما کتاب هم می‌خوانَد

هنوز بعد از گذشت این همه زمان

پی نبرده‌ام چگونه سیگار را بر لبه‌ی پوزه‌اش می‌نشاند.

پک‌های عمیق

پک‌های عمیق.

باز کردم درِ طویله را

آسمان را دود فرا گرفت

چه دیدم در آخورش؟

«آبیِ ماورای بـِحار»

داستانِ «صنوبر و زن خفته»

گاو ما کتاب هم می‌خوانَد.

نمی‌دانم به کدامین سو گاو ما به سجده می‌رود؟

گاو ما نماز هم می‌خوانَد:

سرِ ظهر،

چه سیر چریده باشد چه از قحطی سالیان دراز پوستش به استخوان چسبیده باشد،

در خواب.

مادرم می‌گوید:

چرا نمی‌خوابی؟

                                                               

پ.ن1 با تشكر از دونگ.

پ.ن2 نشكسته‌ام سكوتي را كه به اميد كلام تو آغاز كردم، مي‌خواهم چشمانم را بسته نگه دارم و گوش بسپارم!

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت21:57توسط عسل |

بهتر نيست من ديگر سكوت كنم و تو بگويي،

حرفي بزن .........

مي‌خواهم چشمانم را ببندم

و به ياد نياورم‌

..................................

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت1:53توسط عسل |
!
اينجا نشسته‌ام. خستگي توي چشمم فرياد مي‌زند، دهاني كه با خميازه‌هايي گاه‌ و بي‌گاه باز مي‌شود، و مغزي كه به شب‌گردي مشغول است!

عادت تازه‌اش شده، ساعت شماطه‌دارِ روي ميز كه وقت‌اش را نشان مي‌دهد كاغذش را بدست مي‌گيرد و راه مي‌افتد و از روي آنچه كه نوشته سر مي‌كشد به هر سوراخ سنبه‌اي كه اجازه‌اش را بگيرد _ مگر با خشم بكوبند به صورتش، كه كبود و نااميد رو برگرداند _ سركِ كشيده‌ شده‌اش بي‌خيال نمي‌شود حتي يك شب را آرام بگيرد، آهسته بخزد زير لحافي كه تمام فصول ميزبان گُرهاي بدن‌اش است؛ اين بازي كسالت‌بار شبانه را مدام حفظ مي‌كند!
سپيده كه مي‌زند، دل‌اش مي‌گيرد. باز هم يك شب ديگر او را سپرد بي‌‌آنكه ديده باشدش!
مدت‌هاست كه دل‌تنگ و پريشانِ نجواهاي شبانه‌اش است. آن وقت كه اين قاب را انتخاب مي‌كرد تو گويي در آن دنياي ديگر به سير مشغول بود كه چنين حماقتي را يك تنه به سرانجام رساند. هيچ به خاطر نداشت قهري را كه نابودي پايان‌اش بود!
و حال گويي به اين پايان نزديك......
به اندازه دو سال و سه ماه و ده روز است كه گلويش باد كرده و غم‌باد بر دلش نشسته كه چرا تقسيم‌اش كرد با ديگري!
دو سال و سه ماه و ده روز.....!!
كم نيست آنقدر كه كوتاه تمام مي‌شود. يك بار ديگر بخوانش، بـــلنــــد!

اينجا نشسته‌ام، شايد كمي خسته، چشم‌هايم از دردي كه مي‌پيچاندشان بي‌تاب‌اند، آن يكي هم كه رفته است پي بخشش به ديگري كه ناخواسته پيدايش شد در زندگي‌ام!


پ.ن تمام اين علامت‌هاي تعجب به معناي واقعي كاربرد به كار نرفته و نخواهند رفت، مدتي است حس نزديكي مي‌كنم با اين خط و نقطه، كه انگار متعجبم مي‌كند از هرچه كه هست و نيست.

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت5:38توسط عسل |
مدت‌هاست كه رخت بربستي و از من گذشته‌اي!

به نابودي نزديكم..............


+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت2:59توسط عسل |